قسمت پانزدهم رمان

خرید بک لینک
کلید تو در چرخید و ساغر اومد تو. از این که بلند نشده بودم برم درو باز کنم خوشحال شدم.دوباره رومو کردم سمت تلویزیون و گفتم:_چه عجب یه بار کلیدو دستت دیدیم!_علیک السلام و رحمت الله و برکاته!_قبول باشه التماس دعا._جوابِ سلامه نکردتو دادم!_منم قبول باشه ی ختم قرآنتو گفتم.نفس عمیقی کشید و رفت تو اتاق.نیم ساعت به همین روال گذشت که داد زدم و گفتم:_پس فردا تولد سونیاس.جوابی نداد._می شنوی ساغر؟_آره! خب چیکار کنم؟ آخرین تولدش ایشالا!با چشمای گشاد شده برگشتم سمت اتاق:_وا! خدا نکنه! این چه حرفیه...!_چی بگیم به تریپ قبای شما بر نخوره؟ میترسم بگم ایشالا تولد صد و بیست سالگیش، جرم بدی!_راضی به مرگ کی بودم من تا الان؟_خودت.بی توجه به جوابش بحثو عوض کردم:_زنگ زد دعوتمون کرد. ساعت هفت عصر. تم تولدشم فرمودن مشکی سبزه!_مـارو هم دعوت کرده؟در اتاقو باز کرد و اومد بیرون._آره._به به مبارک باشه ایشالا... حتما هومنم هست دیگه!_بله هستن دوتاشون..._دیگه کیا هستن؟_خانوادشون و دوستاشون. بقیه هم نمیشناسم._خوبه._گفت به عرفانم بگم بیاد._عالی شد که!_گند خورد توش که! چیش عالی شد؟!_استفهام انکاری بود.سرمو تکون دادم و گفتم:_بریم به نظرت؟_کجا هومن بوده که من میتونستم برم و نرفتم؟آب دهنمو مزه مزه کردم و همونطوری که زل زده بودم به شیشه تلویزیون گفتم:_ساغر_ها_چه برخوردی کنم اونجا؟_هیچی مثل همیشه_با این اتفاقایی که پیش اومده باز هم مثل همیشه باشم؟_والا اونقدر در جریان نیستم که چی پیش اومده و با نگفتنت داری نظرمو به کامران هم بد می کنی!_یعنی چی، نفهمی مگه؟ این همه چی گفتم پس؟_یعنی کامران می خواد با دوتاتون باشه؟ البته تا پنج تاشو میگن حلاله، کامران هم که از نظر من ده تا هم حلالشه ولی خودش فکر نمی کنم همچین آدمی باشه! قسمت پانزدهم رمان...ادامه مطلب

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:19

سلام بچه ها

چند نفرتون نظراتتونو خصوصی ارسال کردین که رمزو بهتون بدم ولی نظرای خصوصیو نمیشه به اشتراک گذاشت یا جواب داد، هیچ آیدی و ایمیلی هم نذاشتید که رمزو بفرستم براتون قسمت پانزدهم رمان...

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 23:07

***اما همین کافی بودهمین که می دانستم کهتنم درد تنت را داردنه میل تنت را...***با سردرد بدی چشمامو باز کردم.نور آفتاب چشمامو زد، برگشتم سمت مخالف پنجره و خواستم برم واسه ادامه خواب که یکی دستشو کشید رو پیشونیم.چشمامو باز کردم، ساغر با لبخند گفت:_صبحت بخیر قشنگم! بهتری؟لبخند زدم و کش و قوسی به خودم دادم که سردردم تشدید شد:_آره عشقم خوبم... نرفتی سرکا...ماتم برد!تمام اتفاقای دیروز از جلوی چشمم رد شدن...برگشتم سمت ساغر:_ساغر...زبونم بند اومده بود!ساغر:_چی شد؟_ساغر! دیروز... دیروز چی شد؟_بمیرم برات، زنگ زدی گفتی حالت بده بیا، منم دلم شور افتاد مریضارو فرستادم رفتن و خودمو رسوندم اینجا._همین؟؟_آره...؟_یعنی هیچی نشد؟_چرا آمبولانس اومد بهت چندتا سرم و آمپول زدن، الان هم که فکر می کنم بهتر شدی.نچی کردم: _نه نه اونو نمی گم! غیر از من، هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاد؟_وا... اتفاقی باید می افتاد؟ شرابتو میگی که زدی شکوندی؟_شرابم...نفس راحتی کشیدم. پس خواب بود!_آره شرابو می گفتم._اون داستان مگه حل نشد؟_کدوم داستان؟_همین شرابت دیگه عزیزم! دیشب ازت پرسیدم چرا شکوندیش گفتی از دستت افتاده ولی کامران گفته برات چندتا می خره میاره.پریدم!_کــامـــران؟_ترسیدم! کامران آره کامران!خودمو انداختم رو تخت. پس خواب نبود...!آب دهنمو قورت دادم:_ساغر..._بله بله بله...؟_کامران چی پوشیده بود؟چپ چپ نگاهم کرد:_چی دوست داری می پوشید؟ لباس دیگه!_چه لباسی!!_نمیدونم من اون موقع انقدر هول تو بو...دستمو کشید:_بِچ!برگشتم سمتش، با تعجب زل زده بود بهم. منم بدتر از اون نگاهش می کردم!گفت:_ساقی بِچ! ما اومدیم خونه کامران چرا لباس تنش نبود؟محکم کوبیدم تو پیشونیم. تکونم می داد:_آره؟؟ آرههه ساقی؟ ساقی با توام!_اِ !! چی آره آره؟_چرا قسمت پانزدهم رمان...ادامه مطلب

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 18:11

  قسمت پانزدهم رمان...ادامه مطلب

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 8:16

قسمت پانزدهم رمان...ادامه مطلب

ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 8:16

صفحه بندی