
کلید تو در چرخید و ساغر اومد تو. از این که بلند نشده بودم برم درو باز کنم خوشحال شدم.دوباره رومو کردم سمت تلویزیون و گفتم:_چه عجب یه بار کلیدو دستت دیدیم!_علیک السلام و رحمت الله و برکاته!_قبول باشه التماس دعا._جوابِ سلامه نکردتو دادم!_منم قبول باشه ی ختم قرآنتو گفتم.نفس عمیقی کشید و رفت تو اتاق.نیم ساعت به همین روال گذشت که داد زدم و گفتم:_پس فردا تولد سونیاس.جوابی نداد._می شنوی ساغر؟_آره! خب چیکار کنم؟ آخرین تولدش ایشالا!با چشمای گشاد شده برگشتم سمت اتاق:_وا! خدا نکنه! این چه حرفیه...!_چی بگیم به تریپ قبای شما بر نخوره؟ میترسم بگم ایشالا تولد صد و بیست سالگیش، جرم بدی!_راضی به مرگ کی بودم من تا الان؟_خودت.بی توجه به جوابش بحثو عوض کردم:_زنگ زد دعوتمون کرد. ساعت هفت عصر. تم تولدشم فرمودن مشکی سبزه!_مـارو هم دعوت کرده؟در اتاقو باز کرد و اومد بیرون._آره._به به مبارک باشه ایشالا... حتما هومنم هست دیگه!_بله هستن دوتاشون..._دیگه کیا هستن؟_خانوادشون و دوستاشون. بقیه هم نمیشناسم._خوبه._گفت به عرفانم بگم بیاد._عالی شد که!_گند خورد توش که! چیش عالی شد؟!_استفهام انکاری بود.سرمو تکون دادم و گفتم:_بریم به نظرت؟_کجا هومن بوده که من میتونستم برم و نرفتم؟آب دهنمو مزه مزه کردم و همونطوری که زل زده بودم به شیشه تلویزیون گفتم:_ساغر_ها_چه برخوردی کنم اونجا؟_هیچی مثل همیشه_با این اتفاقایی که پیش اومده باز هم مثل همیشه باشم؟_والا اونقدر در جریان نیستم که چی پیش اومده و با نگفتنت داری نظرمو به کامران هم بد می کنی!_یعنی چی، نفهمی مگه؟ این همه چی گفتم پس؟_یعنی کامران می خواد با دوتاتون باشه؟ البته تا پنج تاشو میگن حلاله، کامران هم که از نظر من ده تا هم حلالشه ولی خودش فکر نمی کنم همچین آدمی باشه! قسمت پانزدهم رمان...
ادامه مطلبما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:19