کلید تو در چرخید و ساغر اومد تو. از این که بلند نشده بودم برم درو باز کنم خوشحال شدم.
دوباره رومو کردم سمت تلویزیون و گفتم:
_چه عجب یه بار کلیدو دستت دیدیم!
_علیک السلام و رحمت الله و برکاته!
_قبول باشه التماس دعا.
_جوابِ سلامه نکردتو دادم!
_منم قبول باشه ی ختم قرآنتو گفتم.
نفس عمیقی کشید و رفت تو اتاق.
نیم ساعت به همین روال گذشت که داد زدم و گفتم:
_پس فردا تولد سونیاس.
جوابی نداد.
_می شنوی ساغر؟
_آره! خب چیکار کنم؟ آخرین تولدش ایشالا!
با چشمای گشاد شده برگشتم سمت اتاق:
_وا! خدا نکنه! این چه حرفیه...!
_چی بگیم به تریپ قبای شما بر نخوره؟ میترسم بگم ایشالا تولد صد و بیست سالگیش، جرم بدی!
_راضی به مرگ کی بودم من تا الان؟
_خودت.
بی توجه به جوابش بحثو عوض کردم:
_زنگ زد دعوتمون کرد. ساعت هفت عصر. تم تولدشم فرمودن مشکی سبزه!
_مـارو هم دعوت کرده؟
در اتاقو باز کرد و اومد بیرون.
_آره.
_به به مبارک باشه ایشالا... حتما هومنم هست دیگه!
_بله هستن دوتاشون...
_دیگه کیا هستن؟
_خانوادشون و دوستاشون. بقیه هم نمیشناسم.
_خوبه.
_گفت به عرفانم بگم بیاد.
_عالی شد که!
_گند خورد توش که! چیش عالی شد؟!
_استفهام انکاری بود.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_بریم به نظرت؟
_کجا هومن بوده که من میتونستم برم و نرفتم؟
آب دهنمو مزه مزه کردم و همونطوری که زل زده بودم به شیشه تلویزیون گفتم:
_ساغر
_ها
_چه برخوردی کنم اونجا؟
_هیچی مثل همیشه
_با این اتفاقایی که پیش اومده باز هم مثل همیشه باشم؟
_والا اونقدر در جریان نیستم که چی پیش اومده و با نگفتنت داری نظرمو به کامران هم بد می کنی!
_یعنی چی، نفهمی مگه؟ این همه چی گفتم پس؟
_یعنی کامران می خواد با دوتاتون باشه؟ البته تا پنج تاشو میگن حلاله، کامران هم که از نظر من ده تا هم حلالشه ولی خودش فکر نمی کنم همچین آدمی باشه!
_دوتامون چیه ساغر مغزمو سوهان نکش...! میگم تو اون شرایط بهم گفت سونیا داره بازی در میاره نامزد نیستن و کامران هیچ احساسی بهش ندا...
پرید وسط حرفم:
_میدونم میدونم ده بار گفتی اینو! منم تو اون شرایط و مکان و زمان بودم همه چیو کتمان می کردم تا یه لحظه باهات باشم.
_لال نشی ساغر، پس چیشو نمی فهمی؟
_این که اگه باور داری حرفاشو پس چرا از سونیا می ترسی؟
متعجب گفتم:
_من از سونیا می ترسم؟
_آره دیگه. نمی ترسی؟
بهم برخورد.
_چرا بترسم؟ از چیش بترسم؟!
_از چیزش.
_چیزش!؟
_آره.
_چیزش چیه؟!
_این که ازت بالاتره و کامران بین شماها، اونو انتخاب می کنه. چرا تورو انتخاب کنه؟
چندبار پلک زدم:
_کامران منو انتخاب...کرده!
_به حرف که آره منم بلدم خوب سخنرانی کنم!
_به حرف نبود به عمل بود!
_کدوم عمل؟ دیروزو میگی؟ واسه تو عجیب بوده چون اولین بارته وگرنه یه امر طبیعیه، از کجا می دونی اون عملو تا الان صد بار رو سونیا انجام نداده باشه؟ سونیای خوش قد بالای هیکلی و برنزه و خوش فیسی که واسه هیکل و فیسش کلی پول خرج کرده و اونطوری دنبال کامرانه.
انگار آب یخ خالی کردن رو سرم...
_غلط کرده...!
برگشت طرفم:
_چی؟! کی؟ کامران؟!
پلکامو با عصبانیت روی هم فشار دادم. منظورم کامران بود ولی گفتم:
_هم تو هم سونیا! یعنی چی هی قر و قیافه اون زنیکه رو به رخ من می کشی؟ من چیم از اون خر پیر کمتره؟
با چشمای گشاد شده گفت:
_خر پیر؟!
دوباره شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
_من اگه جای کامران بودم سونیای شیک و باکلاسو انتخاب می کردم نه توی شیر برنج و همیشه ناله و زخم و زیلی رو!
_تو غلط کردی یه چیزی هم روش خوردی! لیاقتتون همین آویزونای بی شخصیتن!
با عصبانیت رفتم تو اتاق و درو کوبیدم به هم. در کمد لباسامو با شدت باز کردم که باد محکمی خورد تو صورتم. من همیشه ناله و زخم و زیلی ام؟ من بی کلاسم؟
تمام کمدو زیر و رو کردم؛ چرا هیچی ندارم بپوشم! دو تا لباس مجلسی بیشتر نداشتم. طبقه پایینشو ریختم بیرون. همش کتونی و کالج... کلا دوتا کفش پاشنه بلند سفید و مشکی داشتم... به حالت زار همه رو چپوندم تو کمد و درشو بستم. همچین تیپی بزنم که سونیا اصلا به چشم نیاد و کامران که هیچی! تمام پسرای اون محله منو نگاه کنن. خیلی بهم برخورد! خیلی خیلی بهم برخورد! چون استایلم کاملا با اون زنیکه فرق می کنه دلیل نمی شه من بد باشم و اون خوب باشه! دلیل نمیشه کامران... همون چیزایی که به من گفته رو به اونم گفته باشه...
یعنی اونم...مثل من مهربون صداش کرده؟ اونم... بوسیده؟
زدم رو پام و بلند شدم. فردا صبح میرم یه لباس شیک میخرم و جوری که باید خودمو نشون بدم نشون میدم تا ببینم تکلیفم چیه! یعنی چی که دوتامونو می خواد؟ چرا منه احمق از این نظر بهش فکر نکرده بودم؟ اصلا قلبم هچین چیزی رو نمیگه ولی از کجا معلوم که با سونیا هم اینجوری نبوده؟
نمی تونستم حرص و خشممو مهار کنم. زنگ زدم به عرفان. بعد از سه تا بوق جواب داد:
_جانم؟
_سلام.
_سلام عزیزم چطوری؟
_خوبم مرسی. سرت شلوغه؟
_نه جات خالی اومدم پیاده روی. تو بهتری؟
_آره بهترم. میگم که...
_خداروشکر. جونم؟
_سونیا زنگ زده واسه تولدش که پس فرداست دعوتمون کرده.
_عه به سلامتی مبارک باشه.
_آره... گفت خبر بدم بهش. میای؟
_کیا هستن؟
_همه هستن، یعنی من فقط کامران هومنو از بینشون می شناسم؛ دوستاش و خانوادش.
_آره عزیزم اگه دعوت کرده میام. باهم بریم؟
_اوکی... بریم.
.
وارد سومین مغازه شدم. دست و پا نمونده بود برام انقدر که لباس پرو کردم. یا از دور قشنگ بودن یا تو تنم شل و ول بودن. اول خواستم لباسم مخمل مشکی باشه، بعد فکر کردم ساتن مشکی ساده هم شیکه، تا یه پیرهن کوتاه پولکی و اکلیلی مشکی به چشمم خورد... لبخند رضایت رو لبام جون گرفت.
مغازهدارو صدا کردم و گفتم لباسو بیاره پرو کنم.
بله، این هم دور کمرش گشاد بود.
نا امیدانه به دختر جوون فروشنده نگاه کردم، مشخص بود نامیزون بودنش به چشمش اومده، یهو گفت:
_یه لحظه صبر کن الان یه چیز شیک تر برات میارم!
بعد از دو سه دقیقه با یه پیرهن مشکلی مخمل ساده اومد و گفت:
_اینم یه امتحان بکن.
دقیقا همون چیزی بود که از اول دنبالش بودم، نمی تونستم ذوقمو پنهون کنم. پوشیدمش و جلوی آیینه چرخ زدم، نفس عمیقی کشیدم تا ذوقی که تو حلقم بود فروکش کنه. کاملا فیت تنم بود.
کفش مشکی ای که داشتمم بهش میومد! دمت گرم دختر عجب چیزی آوردی برام... پولشو حساب کردم و اومدم بیرون.
از یه مغازه برند اورجینال هم یه کیف و دستمال گردن مشکی هرمس واسه کادو خریدم... کوفتت بشه سونیا که تاحالا واسه خودم انقدر چیز گرون نخریده بودم.

.
لباسمو پوشیدم و ساغرو صدا کردم تا بیاد زیپمو ببنده.
گوشیم زنگ خورد و اسم کامران رو صفحه ظاهر شد، بعد از دو روز بهم زنگ زده بود؛ چه عجب بعد از دو هزار تا فکر و خیال! البته هر از گاهی یه پیامی شبیه رفع تکلیف بهم داده بود.
حسادت سونیا ریشه کرده بود تو دلم و هیچ جوره نمی تونستم بهش فکر نکنم، صدامو صاف کردم و جواب دادم:
_جانم؟
_سلام!
_سلام، خوبی؟
_مرسی عزیزم خوبم، تو خوبی؟
_آره خوبم.
_خوبه خوب؟
_خوبه خوب!
_خداروشکر، ساقی جان ما داریم راه میوفتیم سمت خونه سونیا، با مامان بابا و هومن، هومن گفت ساغر داره میاد اینجا، گفتم توام باهاش بیا که باهم بریم اگه دوست داری؛ یا می خوای من بیام دنبالت باهم بریم؟
ساغر وارد اتاق شد، بهش نگاه کردم؛ چرا بهم نگفته بود؟ باز به کامران که معرفتش همیشه بهم ثابت شده...
گلومو صاف کردم و گفتم:
_مرسی به یادم بودی، شما برید من با عرفان میام.
جا خورد:
_با عرفان؟
_آره عزیزم سونیا جون لطف کرد دعوت کرد... پارتنرمو.
نتونستم بالا رفتن تای ابرومو کنترل کنم.صداش متعجب و گرفته شد:
_آهان... باشه پس می بینمتون.
_می بینمت عزیزم. فعلا خدافظ
_بابای...
گوشیو قطع کردم و به ساغر نگاه کردم، نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_چیه چرا فِس شدی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_در دسترس نباش تا عزیزتر باشی.
_کامران بود؟
_آره
_ماشالله به جسارتت پهلوون! می بینم که دهن باز کردی بالاخره.
_آره، دیر شد ولی ماهیو هر وقت از آب بگیری تازست.
_اوهوم آفرین.
چشمم به لباسش افتاد:
_ساغر!
اونم به لباسم نگاه کرد و با دهن باز گفت:
_پرام! از مغازه سومیه خریدی؟
_آره!
لباسامون تقریبا شبیه هم بود، هم مخمل هم یه طرح دوخت، با تفاوت این که واسه اون تا زانو بود، سبز رنگ بود و بدون زیپ.

لبخند زدم:
_چه خوشگله ساغر! خیلی خوب به تنت نشسته.
_جدی؟
دور خودش چرخید و گفت:
_میاد بهم؟
_آره خیلی.
_مـــرسی. برگرد زیپتو ببندم که دیر شد.
پشتمو بهش کردم و گفتم:
_یه خبر بده می خوای با کی بری با چی بری چیکار کنی.
_میرم پیش هومن از اونور باهم میریم.
_هومن با مامان فریده و بابا حجت و کامرانه ها!
_می دونم.
_هوم... زشت نیست؟
_نه. بعضی وقتا باید پررو بود.
_حق گفتی. با چی میری تا اونجا؟
_تاکسی.
_آهان. مراقب باش.
_باشه جیگر، عرفان میاد دنبالت دیگه؟
_آره.
درگیر زیپ لباسم بود.
_چی شد؟
_اینو زیپشو امتحان کردی و خریدیش یا نه؟
_آره بابا رفتم پرو کردم، چی شده؟
_تا نصفه بیشتر نمیاد بالا.
_زور نداری؟ پس چجوری مغازه داره بستش؟
_بابا می ترسم محکم بکشمش در بره.
_نه تورو خدا محکم نکش همین یه لباس خوبو دارم!
_به خدا سفتهه!
_خب باید کیپ بشه! ساغر یه کاریش بکن من که نمی تونم پشتمو ببینم!
_وایسا هومن داره زنگ میزنه.
_اینو ببند بعد جواب بده!
_وایسا... الو هومنم دارم میام، دم درم.
_ساغر!
_نه عشقم به خدا دم درم!
کیفشو برداشت و جلوی چشمای گرد شده من از خونه رفت بیرون...!
داد زدم:
_چقدر تو گاوی! اه
با خودم در جنگ بودم تا زیپو بکشم بالا ولی هرچی تکون می خوردم بدتر باز می شد.
بیخیالش شدم و شروع کردم به درست کردن موهام تا بعدا بیوفتم به جونش. یکم باد سشوار گرفتم روشون تا از حالت خیلی لَخت در بیان و حالت بگیرن.
گردنبند نازک لویی ویتون بلندمو انداختم و رژ متمایل به قرمزمم زدم. خط چشم ماژیکی ساغرم برداشتم و پشت چشمم یه خط چشم نازک کشیدم.
داشتم با تحسین به خودم تو آیینه نگاه می کردم که زنگ آیفون خورد.
ترسیدم. عرفان همیشه چند دقیقه قبل اینکه برسه تلفن می زد.
با شَک به در نگاه کردم که دوباره زنگ خورد. آروم آروم رفتم سمت در، تا نفهمم کیه که باز نمی کنم.
صداش اومد:
_اِنی بادی هُم؟
عرفان بود. نفسمو با خیال راحت دادم بیرون؛ انتظار یکی دیگه رو داشتم. بلند گفتم:
_دارم میام.
یه کار درست از ساغر بر نمیاد! لباسم آویزون بود، از پشت جمعش کردم و محکم گرفتمش و درو باز کردم.
با لبخند بزرگش نگاهم کرد. چه خوشتیپ شده بود، کت شلوار و پیرهن مشکی و کروات قرمز تنش بود.
_سلام خوشگل من
یه شاخه گل رز قرمز گرفت جلوم.
لبخند زدم و گفتم:
_سلام...! مرسی.
_هر روز خوشگل تر از دیروز، ماشالله.
_ممنون، بیا تو.
_چشم.
اومد تو و درو بست.
_حاضری؟ بریم؟
_آره، آبمیوه رو میز هست بریز برا خودت بخور تا کیفمو بردارم و بریم.
_باشه عجله نکن.
سریع رفتم تو اتاق و گل رو گذاشتم رو تخت. قرصو عطر و رژلب و کیف پول و گوشیمو انداختم تو کیفم.
ساغر چی بگم بهت! دستت می شکست این زیپ سگیو می کشیدی بالا؟
صدای ریختن نوشیدنی تو لیوان اومد، زشت نیست بگم عرفان ببندتش؟ نه بابا چه زشتی ای...
یه بار دیگه خودمو تو آیینه چک کردم و اومدم بیرون.
عرفان بهم لبخند زد که گفتم:
_عرفان؟
_جان
_این زیپ من گیر کرده، می تونی بکشیش بالا؟
اومد طرفم و بوی عطر خنکی تو فضا پخش شد:
_آره عزیزم.
پشتمو کردم بهش و گفتم:
_فقط زیاد محکم نکش ممکنه پاره شه و بی لباس بمونم.
_چشم حواسم هست.
موهامو زد کنار و درگیر زیپ لباسم شد.
_زیپش یکم...سفته
_وای نمیره بالا؟
_چرا ولی یکم گیر داره...
_چیکار کنم...
_روغن داری تو خونه؟
_آره، وایسا بیارم تو کابینته.
اومدم برم که بازومو گرفت. برگشتم سمتش، به دستش نگاه کردم:
_چی شده؟
با مکث گفت:
_چیز جدیدی نشده؛ تو خیلی خوشگلی.
لبخند زورکی زدم و تشکر کردم و اومدم برم که دستمو ول نکرد. همونطوری که پشتم بهش بود دوباره ایستادم و نفسمو دادم بیرون و گفتم:
_ باید برم روغن بیارم، داره دیر میشه.
همونطوری که دستمو محکم گرفته بود آروم منو کشید سمت خودش و چسبوندتم به خودش.
حجم زیادی استرس پخش شد تو وجودم.
آروم گفت:
_چرا انقدر نسبت به من گارد داری؟
سریع گفتم:
_گارد ندارم.
_پس چرا اینجوری رفتار می کنی؟
_چجوری رفتار می کنم؟
_همینجوری، مثل دخترای شونزده هفده ساله که تو ایران زندگی میکنن، نسبت به مسائل بین زن و مرد گارد داری، این همه مدت باهم دوستیم حتی نذاشتی یه کیس ساده داشته باشیم، اصلا تا حالا با کسی بودی؟
سعی می کردم فاصلمو باهاش حفظ کنم ولی محکم گرفته بودتم. خواستم جوابشو بدم که لباشو آورد کنار گوشم و گفت:
_من اولین نفرم...؟
دستشو گذاشت رو زیپ لباسم و یه ذره آروم کشیدش پایین. قلبم داشت از ترس وایمیستاد. چه غلطی داره می کنه؟
_عرفان... میشه ولم کنی
لاله گوشمو بوسید و گفت:
_ساقی من خیلی می خوامت، توام همونقدر منو می خوای؟
دوباره گوشمو بوسید، موهای تنم سیخ شده بود و از ترس داشتم پس می افتادم، گفتم:
_عرفان این مهمونی واسه من خیلی مهمه، باید زودتر بریم.
فشار دستاش محکم بود.
_توام منو می خوای؟
_عرفان جان من حالم خوب نیست میشه این حرفارو بذاریم واسه یه وقت دیگه و بریم تا دیر نشده؟
آروم برمگردوند سمت خودش و زل زد تو چشمام و گفت:
_ساقی من به تو نیاز دارم، طوری رفتار نکن که انگار بچه ای و این چیزارو نمیدونی، تو دوست دختر منی و دوستت دارم و نمیتونم وقتی با توام نیازمو با یه دختر دیگه برطرف کنم.
_خب... باشه من که چیزی نگفتم... گفتم الان حالم خوب نیست و این حرفارو بذاریم واسه یه وقت دیگه.
_ولی من الان بیشتر از هر وقت دیگه ای میخوامت.
آب دهنمو قورت دادم، حلقه ای که با دستش دور کمرم درست کرده بودو تنگ تر کرد و دستشو کشید رو کمرم و منو چسبوند به خودش و سرشو برد تو گودی گردنم. چندشم شد، چرا به هیچ صراطی مستقیم نبود؟ میخواستم هولش بدم اونور ولی بیشتر از این روی ناراحت کردنشو نداشتم، چشمامو بستم و صداش کردم.
_جونــــــــــ
_ساغر و هومن منتظرمونن.!
_دیر نمی شه نگران نباشـــــــــ
مثل مجسمه ایستاده بودم و حس کردم دارم میلرزم. زبونشو کشید رو لاله گوشم. فکمم لرزید، دستشو رو کمرم بالا پایین می کرد، سرشو آورد جلو و خواست ببوستم که لب از لب باز کردم :
_عرفان من الان آماده نیستم
گونمو نوازش کرد و گفت:
_یه کاری می کنم آمادگیشو پیدا کنی قربونت برمـــــــــــ
شروع کرد به بوسیدن گونم. یه لحظه خون به مغزم نرسید و صدامو بلند کردم:
_عرفان!! می فهمی چی میگم؟ به خودت بیا!
_ساقی من دوستت دارم به قران!
_باشه! میگم من الان آماده نیستم الان وقت این کارا نیست!
خودمو محکم کشیدم عقب تا از دستاش آزاد شم.
_باشه ساقی آروم باش.
_ولم کن!
_باشه عزیزم چرا اینجوری می کنی؟
_میگم ولم کن!!
_ساقی...چرا داری می لرزی؟
_نمی فهمی میگم نمی خوام؟ اجازه نمی دم تا من نخوام این کارارو باهام بکنی!
دستشو شل تر کرد:
_باشه آروم باش تو من که قصدی نداشتم...!
_آرومم برو کنار
_ببخشید نمی خواستم عصبیت ک...
داد زدم:
_برو کنار!
بالاخره دستاشو از دورم باز کرد و یک قدم رفت عقب. مثل بید می لرزیدم و دستامو حس نمی کردم.
_وایسا یکم برات آب بیارم، ببخشید، ببین چجوری داری می لرزی
_نمی خوام، لطفا برو بیرون
_باشه باشه، الان میرم تو ماشین، بذار اول لباستو بندم، گفتی روغن تو کدوم کابینته؟
_خودم درستش می کنم برو
_چجوری میخوای خودت زیپتو ببندی؟
_همونجوری که تا الان می بستم!
با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
_ببخشید... تو ماشین منتظرم.
رفت. از ترس و استرس جون تو تنم نمونده بود، نشستم رو مبل...چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر بشه و از شدت لرزم کمتر بشه...
چقدر احمقم که دادم لباسمو درست کنه! فکر میکردم چون من بهش حسی ندارم اونم نداره...گـــآد!
لباسمو دراوردم و رو زیپش یکم روغن زدم و چند بار بالا پایین کردم و پوشیدمش و به هر بدبختی بود زیپشو بستم.
پالتومو پوشیدم و کیفم و کادورو برداشتم و یه نگاه آخر به خودم تو آیینه انداختم و اومدم بیرون.

عرفان تو ماشینش منتظر بود، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت ماشین.
چیز اشتباهی نمی گفت، حق داشت، ولی پنجاه درصد قضیه اونه پنجاه درصدش من! من اصلا حسی بهش ندارم که بخوام باهاش... باشم! نمی تونم! باید همین موضوعو دست بگیرم و کم کم باهاش کات کنم... حیف که الان جلوی کامران و سونیا بهش نیاز دارم...
چقدر آدم کثیفی ام!
پیاده شد و درو برام باز کرد. نشستم و در بست. خودش هم نشست و قبل از اینکه راه بیوفته گفت:
_من بازم معذرت می خوام، لطفا کارا و حرفای احمقانمو فراموش کن.
من باید معذرت خواهی می کردم، حرفا و کارای من احمقانه بودن...! حتی نمی دونم چیکار دارم می کنم، فقط هر لحظه بیشتر از لحظه قبل از خودم بدم میومد.
جوابی نداشتم که بهش بدم. آهنگ لایتی گذاشت و بخاری رو روشن کرد و تا آخر مسیر چیزی نگفت.
بعد از چهل دقیقه به باغ رسیدیم، ماشینو کنار بقیه ماشینا پارک کرد و قبل از اینکه پیاده بشه پیاده شدم.
چشم انداختم تا ساغرو ببینم و هیشکی به چشمم آشنا نیومد.
عرفان کنارم ایستاد و دستمو گرفت و گفت:
_بریم؟
خیلی خودمو کنترل کردم که به دستمون نگاه نکنم و براش با چشمام خط و نشون نکشم و فقط به گفتن:
_بریم
اکتفا کردم.
رفتیم سمت میز و صندلیایی که چیده شده بود، ترجیح می دادم یه جا بشینیم که زیاد از بقیه دور نباشه!
عرفان میز و صندلی دور افتاده و خلوتیو نشون داد و گفت:
_بریم اونجا بشینیم؟
اگه تنها بودم قطعا همونجا می شستم ولی بهتر بود با عرفان جای خلوت نباشم! خودمو متفکر نشون دادم و گفتم:
_اونجا خیلی پرته، یه جا همینجاها بشینیم بهتره.
باشه ای گفت و سر یکی از میزایی که بهمون نزدیک بود نشستیم.
چند نفر وسط بودن و بیشتریا کنار میز خودشون ایستاده می رقصیدن، پسر جوونی اومد سمتمون و مشروب سرو کرد، عرفان پرسید:
_ کدوماشون چی ان؟
پسره یه طرفو نشون داد و گفت تکیلا، وسطو نشون داد گفت مارتینی و طرف دیگه رو گفت ویسکی.
عرفان یه ویسکی برای خودش برداشت و گفت:
_یه شراب سفید برای خانم بیار.
سریع گفتم:
_نه من تکیلا می خوام.
نگاهم کرد و گفت:
_مطمئنی میخوای با تکیلا شروع کنی؟
_آره. چطور؟!
_آخه سنگینه.
یکی برام برداشت و گذاشت رو میز. حتی نمی دونست شراب سفید دوست ندارم.
_ممنون.
رو میزها انواع مزه ها چیده شده بود، از سبزیجات و میوه گرفته تا ژامبون و انواع سوخاری و سالاد. خوب خرجی کرده بود...!
به ساغر پیام دادم که ما رسیدیم اما پیداش نمی کنم.
گوشیمو گذاشتم رو میز و یه ذره از تکیلا خوردم با دوتا زیتون. زهرمار ازش شیرین تر بود.
عرفان تکیه داد و گفت:
_شراب نمی خوای؟
_شاید بعدا خوردم.
_با الکل؟ باهم نخوریشونا حالت بد میشه
_هیچیم نمیشه
_عه نه ساقی نباید باهم بخوری.
_باشه!!
رومو اونوری کردم، به همه کار من کار داره! پررو
_سردت نیست؟
_یکم.
_بریم تو؟
_تو کجا؟
_اونور سالن داره. اگه سردته بریم اونجا.
_آهان... نه همینجا خوبه اینو بخورم گرم می شم.
اومدم یه ذره دیگه بخورم که عرفان گیلاسشو آورد جلو و گفت:
_همینجوری؟ چرز!
لبخند مصنوعی زدم و گیلاسامونو آروم زدیم به هم و زیرلب یه چرزی هم گفتم.
اومدم دومین قلپو بخورم که عرفان جان بازم دخالت کرد و یه بال سوخاری بهم داد. تازه حس کردم گرسنمه و یادم اومد از صبح هیچی نخورده بودم. در عرض یک ثانیه فقط یه تیکه استخوان ازش موند، گیلاس عرفان خالی شده بود، منم نصف گیلاسو سر کشیدم و مثل یه دختر خوب نشستم سر جام.
ساغر بهم زنگ زد.
_الو ساغر
_سلام، کجایین؟
_سلام، تو باغ رو یکی از این صندلیا نشستیم. شما کجایین؟
_کجای باغ؟
_ام... چجوری بگم کجای باغ... دی جیو میبینی؟ راست شکمشو بگیر بیـــا یه هفت هشتا صندلی چپ تر از اون.
_سونیارو میبینی؟
_نه والا هنوز زیارتشون نکردیم.
_گل مجلسو چجوری نمیبینی؟ ببین ما کنار در سالن وایسادیم، میز سونیام اینجا چیدن بچه ها همه اینجان، شمام بیاین اینجا.
_گل مجلس؟ بله چشم... الان میایم.
خیلی آروم و نامحسوس پرسیدم:
_کامرانم اونجاست؟
_چی؟ صدات نمیاد ساقی
_میگم همه هستن؟
_آره دیگه
_همه ی همه؟
_ساقی صدات گم شده تو صدای آهنگ نمی فهمم چی میگی، پاشو بیا اینجا ببینم چی میگی.
_تو واقعا خنگی! میایم الان.
_بیاین خدافظ
قطع کردم و به عرفان که با ابروهای گره خورده ملتو دید میزد گفتم بریم اونور بچه ها اونجان.
باشه ای گفت و بلند شد. قرار بود کامرانو ببینم، ضربان قلبم شدت گرفت؛ آب دهنمو قورت دادم و از پسر سینی به دست یه گیلاس دیگه گرفتم تا کمتر بفهمم چه خبره. عرفان هم یکی دیگه برای خودش گرفت و یه فینگر فود داد بهم و کادو و کیفمو از دستم گرفت.
راه افتادیم سمت بچه ها...یه اکیپ بزرگ دور یه میز جمع شده بودن. هی اینور اونورو نگاه می کردم تا یه وقت کامرانو نبینم...که اولین نفر دیدمش. کت شلوار مشکی و کروات مشکی با موهای باز... دوباره قلبم لرزید. نیم رخش سمت من بود و با فاصله ی دو نفر که احتمال میدادم مامان بابای سونیا باشن کنار سونیا ایستاده بود.
خوب هم نزدیک همشون ایستاده. غریب آشنا! ناخداگاه دستم دور بازوی عرفان محکم تر شد. یک قلپ دیگه از تکیلا نوشیدم، کاش کمتر زهرمار بود تا میتونستم بیشتر ازش بخورم.
صدای عرفان اومد:
_خالی خالی نخور، بذار برسیم به میز با زیتون بخور.
به این چه ربطی داره که تو همه چیز اظهار فضل میکنه؟
نگاهم به دستمون افتاد که یادم افتاد همچین بی ربط هم بهش نیست.
سرمو آوردم بالا و چشمم افتاد به کامران که زل زده بود به ما. دست و پامو گم کردم. لبخند رو لبش نبود. نگاهمو روی خودش دید و لبخند زد و آروم روشو اونوری کرد. ماتم برد، حتی سلامم نکرد بهم. چقدر متظاهر...!
این همه تمرین کرده بودم که خودمو نبازم ولی با همین اولین برخورد تو دلم خالی شد.
کاری به اون ندارم اصلا، دارم میرم پیش ساغر اینا.
اونطرف ترشون ساغر و مامان بابای هومن و خود هومن ایستاده بودن. مامان فریده... بابا حجت... کتی... وای! خوشگلای من... ته گلوم سنگین شد، باورم نمیشد این تصویر جلومه... لبخند زدم و عشق کردم از این همه زیبایی.
حسم بهم میگفت نباید با عرفان می اومدم، ولی چرا نیام؟ اون داشت ادای متظاهرارو در میاورد و براش دو سر برد بود ، برای من چی؟ مثل بدبختای تنها رفتار میکردم؟ کاملا دست یافتنی و بی آزار؟ خوب کردم با عرفان اومدم.
مطمئن بودم صورتم از استرس قرمز شده و از اینکه کرم پودرو خالی کرده بودم رو خودم خوشحال بودم.
چیزی که جالب بود این بود که سونیا هم پیراهن مخمل پوشیده بوده! اما رنگ قرمز
" />
سونیا یهو برگشت سمتون و بلند گفت:
_عزیزدلم! سلام! خوش اومدین!
از این همه تغییر رفتارش که باعث شد همه برگردن سمتمون تعجب کردم و نتونستم با خوش رویی جوابشو ندم:
_سلام عزیزم! تولدت مبارک!
اومد سمتون و شروع کرد به روبوسی منو عرفان. عرفان هم بهش تبریک گفت.
_قربونتون برم خوشحالم کردین اومدین.
_مرسی از دعوتت.
کادورو گرفتم سمتش که مثل ذوق زده ها گفت:
_این دیگه برای چی؟ تو و عرفان خودتون واسم مثل کادو میمونین! زحمت کشیدین.
_کاری نکردیم.
از این طرف به قضیه نگاه نکرده بودم که بودنِ عرفان میتونه از هر نظر باعث خوشحالی سونیا باشه...!
حرصم گرفت. خودم به بخت خودم لگد میزدم. خدایا من یه احمق بیشتر نیستم، از اینجا به بعدشو میدم دست خودت، خودت درستش کن.
سونیا شروع کرد به معرفی ما به عنوان دوستای مشترک کامران و هومن و خودش، به خانوادش و مامان بابای کامران هومن. تمام بچگیم جلو چشمام جون گرفت، مامان فریده بهم دست داد و با خوشرویی بهم سلام کرد و گفت:
_چه دخترای خوشگلی دارم! ساغر جون و ساقی عزیزم! خیلی شبیه همید ها، ولی تا حدودی میشه تشخیصتون داد.
انگار رسیده باشم به خونه بچگیام، تمام مصاحبه ها و پشت صحنه ها برام تداعی شدن. بغضمو قورت دادم و ناخواسته رفتم جلوتر و مامان فریده رو بغل کردم. اینجا هم ساغر برد و مثل همیشه از هر لحاظ از من جلوتر بود. مامان فریده هم بغلم کرد و چندبار دستشو کشید پشت کمرم و گفت:
_عزیزم...
واقعا عزیزشم...؟ بخاطر دوستی ساغر و هومن؟ معلومه که نه. دارم کم کم دیوونه میشم. دلم میخواست بابا حجت هم بغل کنم، میترسیدم خوششون نیاد یا فریده جون ناراحت بشن و با خودشون بگن تو دیدار اول ندیده و نشناخته با هممون انقدر صمیمی برخورد کرد.
بخاطر همین علیرقم خواسته قلبیم، فقط به یه دست دادن و احوال پرسی اکتفا کردم.
رسیدم به کامران، چقدر با سیاست و بازیگر... دستشو سمت عرفان دراز کرد و گفت:
به به آقا عرفان، مشتاق دیدار.
عرفان هم بهش دست داد و گفت:
_سلام کامران جون، مبارک باشه تولد همسر گلت.
برگشتم سمت عرفان. کامران سعی کرد لبخندشو همونطوری پایدار نگه داره و فقط تونست سرشو به نشونه تشکر تکون بده و به پیک تو دست عرفان اشاره کرد و گفت:
_مراقب باش زیاد نری بالا که دیگه کسی اونجا نیست بهوش بیارتت.
عرفان بلند خندید، کامران دستشو گرفت سمت من و گفت:
_ساقی خانم، خوش اومدی.
خیلی سرد، حتی کمتر از یه طرفدار عادی. نتونستم پوزخندمو مهار کنم؛ انقدر سونیا براش مهم بود که جلوی این همه آشنا اینطوری باهام رفتار کنه؟ مشخصه! همه چیز خیلی واضح مشخصه. یه بازیچه بودم و بس.
آروم دست دادم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
_ممنون، منم تولد همسرتونو تبریک میگم.
دیگه نتونست لبخند بزنه، ولی اخم هم نکرد، همه نگاها سمت ما بود، تک سرفه ای کرد و گفت:
_حالا همسر که نه ولی ممنون.
سونیا با خنده ولی دلگیر گفت: کامراااان!
کامران هم با خنده ای که قصد داشت اذیتش کنه گفت:
_بله دختر عمو؟
همشون خندیدن و مامان فریده زد به کامران. اما من ذره ای هم خندم نگرفت. رومو برگردوندم و زهرماری که تو پیکم بودو نوشیدم و رفتم سمت ساغر و هومن و کتی...
بدون هیچ سلام علیکی مثل برج زهرمار به ساغر گفتم:
_میبینی رفتاراشو؟
اومد نزدیک ترم و آروم گفت:
_انتظار دیگه ای داشتی؟
_آره! آره واقعا انتظار دیگه ای داشتم! انقدر غریبه آخه؟
_خانواده هاشون اینجان ساقی.
_همینجا مهمه اتفاقا، همه چیز مشخصه ساغر، اینا باهمن. وگرنه انقدر مخفی کاره نداره که، چجوری میتونه انقدر راحت عوض شه؟
_من که از اولش هم همینو میگفتم! کو گوش شنوا؟ (شروع کرد ادامو دراوردن) سونیا داره بازی در میاره نامزد نیستن، کامران هیچ احساسی بهش نداره، به زور خودشو میخواد بندازه به کامران... ادای احمقارو در نیار ساقی چشمتو باز کن تو باهوش تر از این حرفایی، نذار ازت سو استفاده کنن.
_سوء استفاده چیه بابا آخه چرا باید از من سو استف...
صدای عرفان اومد:
_سلام ساغر خانم.
_سلام!! خوبی عرفان جان؟
نفس عمیقی کشیدم و با هومن و کتی خوشگل هم سلام علیک کردم و نشستم پیش ساغر و گفتم:
_مهم نیست. میدونم چیکار کنم.
_چه عجب یه بار یه چیزیو میدونی.
موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:
_عرفان بیا بشین اینجا، چرا ایستادی؟
لبخند زد و نشست کنارم. نوتیفیکیشن اس ام اس اومد رو گوشیم؛ نامحسوس نگاهش کردم. کامران بود، نوشته بود:
_چقدر خوشگلی تو.
چقدر حرص میخوردم. بی توجه به پیامش، دستمو گذاشتم رو پای عرفان و شروع کردم به چرت و پرت گفتن به ساغر، همزمان با برگردوندن سرم به سمت ساغر، عرفان دستمو گرفت بوسید و دوباره گذاشت رو پاش و دستشو گذاشت روی دستم. سعی کردم نگاهش نکنم. یکی اینجوری! یکی هم اونجوری! تو اس ام اس که همه بلدن! احمقم که یکی که اینهمه جلوی بقیه بهم عزت و احترام میذاره و دوستم داره رو ول کنم و برم با یکی که منو نگه میداره تو پستوی خونه اش و باهام مثل غریبه هاست ؟
آخرین قطره تو پیکم نوشیدم و گذاشتمش روی میز. عرفان گفت:
_بازم میخوای؟
_اگه هست که آره.
_چرا نباشه الان میارم برات.
بلند شد و رفت سمت اون میز بزرگه...سعی میکردم اصلا به میز سمت کامران اینا نگاه نکنم.
قسمت پانزدهم رمان...ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16