تو بدنیا اومدی تا مهربونیو، پاک بودنو، ساده و بی آلایش بودنو، بی ادعا بودنو...تا زندگی کردنو به من یاد بدی...هنوز اسمی واست پیدا نکردم... نمیدونم بهت بگم آدم...فرشته...نمیدونم نمیدونم...تاحالا مثل تو تو دنیا نبوده که بخوام اسمتو بدونم...
فقط تو بدنیا اومدی تا میلیونها دختر و از تنهایی نجات بدی... به رویاهاشون رنگ بدی...اگه تو نبودی، عشق، زندگی واسه نصف دخترا بی معنی میموند...اگه بدونی چندهزارنفر باهات زندگی کردن، بدونه خودت! :)
بدون تو زندگی واسه من و خیلیای دیگه مثل یه بوم نقاشیه سفید و خالی بود! اگه بدونی روش چه رنگین کمونی کشیدی... تو اومدی تا........یه واسطه بشی بین....ما و خدا! چقدر از خدا خواستیمت :) چقدر شبایی که نبودی و با خدایی که از رگ گردنمون بهمون نزدیکتر بود، راجبت حرف زدیم :)
دوستت دارم هومنی...
بهترین و پاک ترین پسر دنیا...
پسرپاییزی...پسری که شیرینی بخشیدی به زندگی خیلی از دخترا...تولدت مبارک...
happy birthday to you....
قسمت پانزدهم رمان...
ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90