***اما همین کافی بود
همین که می دانستم که
تنم درد تنت را دارد
نه میل تنت را...***
با سردرد بدی چشمامو باز کردم.
نور آفتاب چشمامو زد، برگشتم سمت مخالف پنجره و خواستم برم واسه ادامه خواب که یکی دستشو کشید رو پیشونیم.
چشمامو باز کردم، ساغر با لبخند گفت:
_صبحت بخیر قشنگم! بهتری؟
لبخند زدم و کش و قوسی به خودم دادم که سردردم تشدید شد:
_آره عشقم خوبم... نرفتی سرکا...
ماتم برد!
تمام اتفاقای دیروز از جلوی چشمم رد شدن...
برگشتم سمت ساغر:
_ساغر...
زبونم بند اومده بود!
ساغر:_چی شد؟
_ساغر! دیروز... دیروز چی شد؟
_بمیرم برات، زنگ زدی گفتی حالت بده بیا، منم دلم شور افتاد مریضارو فرستادم رفتن و خودمو رسوندم اینجا.
_همین؟؟
_آره...؟
_یعنی هیچی نشد؟
_چرا آمبولانس اومد بهت چندتا سرم و آمپول زدن، الان هم که فکر می کنم بهتر شدی.
نچی کردم: _نه نه اونو نمی گم! غیر از من، هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاد؟
_وا... اتفاقی باید می افتاد؟ شرابتو میگی که زدی شکوندی؟
_شرابم...
نفس راحتی کشیدم. پس خواب بود!
_آره شرابو می گفتم.
_اون داستان مگه حل نشد؟
_کدوم داستان؟
_همین شرابت دیگه عزیزم! دیشب ازت پرسیدم چرا شکوندیش گفتی از دستت افتاده ولی کامران گفته برات چندتا می خره میاره.
پریدم!
_کــامـــران؟
_ترسیدم! کامران آره کامران!
خودمو انداختم رو تخت. پس خواب نبود...!
آب دهنمو قورت دادم:
_ساغر...
_بله بله بله...؟
_کامران چی پوشیده بود؟
چپ چپ نگاهم کرد:
_چی دوست داری می پوشید؟ لباس دیگه!
_چه لباسی!!
_نمیدونم من اون موقع انقدر هول تو بو...
دستمو کشید:
_بِچ!
برگشتم سمتش، با تعجب زل زده بود بهم. منم بدتر از اون نگاهش می کردم!
گفت:_ساقی بِچ! ما اومدیم خونه کامران چرا لباس تنش نبود؟
محکم کوبیدم تو پیشونیم. تکونم می داد:
_آره؟؟ آرههه ساقی؟ ساقی با توام!
_اِ !! چی آره آره؟
_چرا کامران لخت بود؟
نشستم رو تخت:
_لخت بود؟؟
_آره دیگه!
_لخت لخت؟ چرا زر می زنی؟ من فقط تیشرتشو...
دهنمو بستم :
_ساغر خاک عالم بر سرم... قاعدتاً نباید چیزی یادم بیاد، ولی جز به جزءشو یادمه... ساغر بدبخت شدم....
_چه غلطی کردی ساقی؟
_یه غلطی کردم که... وای فقط وای! چیکار کنم؟
_چی شده خب؟ درست دارم فکر می کنم؟!
هزیون وار حرف می زدم:
_چه فکری می کنی... چه غلطی کنم... می شه خواب دیده باشم؟ ترو خدا خواب دیده باشم! ساغر بدبخت و خار دوعالم شدم...
ساغر داد زد:
_خب می گم چـــی شـــده بــــچ؟
برگشتم سمتش:
_منو کامران با هم... باهم...
زبونم نمی چرخید ادامشو بگم! حتی نمی دونستم چی اسمشو بذارم!
_لال نمیری! باهم چی؟؟
_وای خدایا چجوری این کارو کردم... قلبم داره وایمیسته، بگو که توهم زدم... بگو که همشون خواب بودن.
_می زنم تو دهنتا! تـــو و کـــامـــران چــی؟ خوابیدین باهم؟
هینی کشیدم:
_خوابیدیم! نمیدونم! خوابیدیم؟ نه نخوابیدیم! چرا، ببین هم خوابیدیم هم نخوابیدیم...!
_تف به ذاتِ آدمه... نمی تونی درست حرف بزنی؟!
_ببین وای... خودم رفتم جلو! وای تف به ذاتم من اول بوسش کردم! اون بدبخت اصلا کاری نداشت به من...
با فکر کردن بهش دوباره زدم تو سرم. داشتم ذوب می شدم!
_ساغر این چه غلطی بود کردم...
زد زیر خنده:
_رفتی کامرانو بوسش کردی؟ از کجا؟ سر و صورت بود یا پایین تر هم رفتی؟
ناله کنان گفتم:
_نخند! نخند ساغر! چرا زودتر نیومدی؟ تو چرا نیومدی پیشم اصلا؟ چرا کامران اومد؟ اون از کجا فهمیدم حالم بده؟
_نه جان من اول اینو بگو! یه بوس که تیشرت دراوردن نداره! تیشرت تن کامران نبود!
جیغ زدم:
_ســــاغــــر چه گ.هی خوردم؟ تا اونجایی رو یادمه که کامران لباس تنم کرد، نکنه بعدش غلط اضافه ای کرده باشم؟
بلندتر خندید:
_کامران لباس تنت کرد؟؟ توام لباس تنت نبود؟ من اومدم که شش تا پتو هم دورت پیچیده شده بود!
_تف تف تف... بعدش کاری نکرده باشم؟
_اونو نمی دونم ولی معمولا لباس پوشیدن واسه آخر کاره خواهر من! فکر کن ببین قبلش چی شد!
دوباره زد زیر خنده. لبامو بستم و پتورو محکم دور خودم پیچیدم تا فحش ندم بهش.
_چرا خب چی شد یهو؟ زرتی رفتی بوسش کردی؟
_دقیقا همینی که می گی! از اونجا یادمه که بلندم کرد گذاشتم رو مبل، منم دو کلمه حرف زدم و دولا شدم بوسش کردم! هی گفت نکن بـــی ناموس! نــکــن بـــی شرف! ولی منه بی... بــــــی همه چیز ادامه دادم!
_خــب؟ خـــب تا کجا ادامه دادی؟
_یا اسطوخودوســــــــــــــ! مــیـــگــم نمی دونم! ولی انقدر جرات پیدا کرده بودم، انقدر روحیه ام قوی شده بود و اعتماد به نفس داشتم که...
_فقط بگو تجاوز که بهش نکردی ؟
_چــی میگی اسکول؟ نخیر خودش هم اوکی بود فقط شروع کننده من بودم...! منه احمق بیشعور... وای ساغر بهم گفت دوستم داره... گفت خیلی وقته دوستم داره...
قلبم تند میزد، عرق کرده بودم:
_ساغر دیگه نمی تونم حتی تو چشماش نگاه کنم...!
_نگاه که هیچی، سونیای بدبخت... عرفان بدبخت چی؟
_اون موقع به تنها چیزی که فکر نمی کردم اونا بودن! البته... سونیارو پرسیدم.
_خب؟
_گفت اصلا نامزد نیستن باهم...
نگاهش کردم:
_راست می گفت نه...؟ این یکی دیگه واقعی بود. وای ساغر خیلی خوب بود...تا چند لحظه کامران واسه من بود...! واقعا واسه خودم بود!
_اون گفت نامزد نیستیم و توام بند و آب دادی؟ شاید دوست دخترشه! نامزد نیست. تو خودت دوست داری دوست پسرت بره با یه دختر دیگه فقط چون نامزد نیستین؟
_نخیر دوست دخترش هم نیست! گفت حتی دوستش هم نداره! سونیا خودشو چسبونده بهش!
_چی بگم والا! عرفان چی؟ تو که عرفان دوست پسرته.
_عرفان الان می تونه بره تو کــ.... استغفرالله دهن منو باز نکن تو این موقعیت! شماها مجبورم کردین باهاش دوست بشم! منم اصلا بهش فکر هم نمی کردم و دوستش نداشتم! الان کــامــران منو دوست داره! دیگه چی می خوام؟
_ببین کاملا حق با توعه و نظرم هم نظر توئه، ولی الان تو یه تعهدی داری نسبت به عرفان! اون بهت حلقه داده توام قبول کردی، وقتی قبولش کردی یعنی یه احساس مسئولیتی باید نسبت بهش داشته باشی!
_من دارم میگم کامران هم دوستم داره! ما میک لاو بودیم باهم! تو پای عرفان رو میکشی وسط؟
_واقعا دارم خودمو کنترل می کنم که سکته نکنم تو این شرایط! هر لحظه یه چیز جدیدی می شنوم از دهنت! یک این که باورم نمی شه تو رفته باشی جلو، دو این که کامران هم موافقت کرده باشه باهات!
شروع کردم به تکون دادن لباسم:
_پاشو! پاشو برو اون پنجره رو باز کن دارم خفه میشم از گرما.
زد زیر خنده:
_حالا دختره یا پسره؟
_کی؟
_خواهر زاده ام.
هولش دادم:
_گــمــشــو برو اون پنجره صاحب مرده رو باز کن!!
صدای زنگ موبایلم از تو هال اومد. به همدیگه نگاه کردیم. پرسیدم:
_گوشی منه؟
_آره.
_مگه روشنه؟
_دیشب زدم به شارژ برات.
دستمو از رو قلبم برداشتم و همونجوری که می رفتم سمت گوشیم زیرلب می گفتم:
_خدایا عرفان باشه، عرفان باشه، عرفان باشه، عرفان باشه...
گوشیمو گرفتم دستم، جرات نمی کردم صفحشو ببینم، چند تا نفس عمیق کشیدم، با صدتا قل هوالله، یک چشمی نگاهش کردم.
داد زدم:
_کامرانهههه
گوشی مثل یه شیء داغ تو دستم اینور اونور می رفت.
ساغر اومد سمتم:
_خب کامران باشههه چرا اینجوری می کنییی!
_بسم الله بسم الله وااای!!
_جن دیدییی؟! خب جواب بدههه ببین چی میگه !
گوشی رو از دستم گرفت و اومد گزینه اتصال رو بزنه که جیغ زدم:
_برندار!!!
سریع گوشی رو از دسش قاپیدم و ناخداگاه قطعش کردم!
چشمام گشاد تر شد. ساغر گفت:
_احمق! نمی خوای جواب بدی نده، چرا قطعش می کنی!
_توی نفهم هولم کردی دستم خورد! وای خدایا بسه دیگه دارم از استرس پس میوفتم!
نشستم رو مبل و ساعد دستامو گذاشتم رو سرم.
مبل... به مبل نگاه کردم و در عرض یک ثانیه ایستادم! دستمو گذاشتم رو قلبم.
ساغر مثل علامت سوال نگاهم می کرد:
_تو واقعا یه چیزیت می شه!
دستم رو از رو قلبم برداشتم و همونطوری که سعی می کردم خودمو حفظ کنم رفتم سمت اتاق و گفتم:
_اه! چه غلطی بود کردم؟ دارم آب می شم! یک ثانیه بهش فکر می کنم میخوام زمین دهن باز کنه برو تو هسته اش ذوب بشم! اون من نبودم! اون بی ناموس من نبودم! باید از اتفاقی که افتاده ذوق مرگ باشم ولی بیشتر از غلطی که کردم تو شوکم!
ساغر دنبالم اومد نشست رو تخت:
_بابا چهارتا بوس بوده دیگه! بچه که نکاشتی تو دل کامران هی میگی بی ناموسم بی ناموسم!
_بوس چیه بابا بوس چیه...!
_چیز دیگه ای هم بوده؟
نگاهش کردم:
_ولم می کنی؟ اولش یهو می پرسی باهم خوابیدین؟ الان میگی مگه از چهارتا بوس بیشتر بوده!؟
_خب درست تعریف نمی کنی که بهفمم چی بوده!
_وای! ببین به تو هم روم نمی شه توضیح بدم دیگه چه برسه خودشو ببینم... نمی تونم ببینمش دیگه! هیچ وقت!
_تعریف کن دیگه مردم از فضولی اه!
با استرس گوشیمو نگاه کردم که متوجه یه پیام تو واتس اپ شدم. دو ساعت پیش. از طرف کامران...
آب دهنم رو قورت دادم:
_ساغر، پیام داده.
_کامران؟
_نه عمه بزرگم!
_خب بازش کن ببین چی نوشته.
_نمی تونم!
_چرا؟
_سین می خوره! تو واتس اپ داده! بمیرم... اولین باره تو واتس اپ بهم پیام داده.
لبامو روی هم فشار دادم، قند تو دلم آب شد. با بی حوصلگی نگاهم کرد:
_خود خدا هم فاز تو رو نمی فهمه...! برو تو تنظیمات واتس اپ سین خوردنتو بردار.
_آه راست میگی حواسم نبود.
یه چیزی که تو تنظیماتش روشن بود رو خاموش کردم و پیامشو باز کردم:
"سلام عزیزم حالت بهتره؟ (استیکر قلب سبز)"
یک ساعت بعدش هم یه ویس چهار ثانیه ای داده بود، آب دهنمو قورت دادم پلی کردم، صدای آرومش تو اتاق پیچید:
"صبحت بخیر عزیزم، خوبی؟ میخوای بیام پیشت؟"
قلبم تند می زد.
_ساغر قلبم داره میاد تو دهنم!
_آرآم باش هیچی نیست فقط یه پیــامه!
صداش... صدای آرومش، قلبم داشت میومد تو دهنم!
_فقط یه پیامه لعنتی؟چقدر صداش قشنگ شده ای خدا چقدر مهربونه...! وای چه غلطی کردم چه غلطی کردم... نمی نویسه آنلاینم که؟
_من نمی فهمم واقعا! چه غلطی کردی مگه؟ فقط چون تو شروع کردی داری اینجوری میکنی؟
_بابا من خیلی دوستش دارم! خـیـلـی! ولی اصلا با چه جراتی رفتم جلو؟ کامران بود! کـــامــران با اون همه هیبت! می فهمی؟
_نه تو واقعا بی ناموسی! طرفو دوست داری اونم دوستت داره بعد میگی چه غلطی بود کردم؟
_توام واقعا نفهمی! من اصلا شخصیتم با تو فرق می کنه واسه همین نمی فهمی چی میگم! اگه واقعا دوستم داشته باشه چی؟ اگه کامران واقعا دوستم داشته باشه چی!!
با چشمای گشاد شده نگاهم کرد:
_چون دوستت نداشت داشتی خودتو می کشتی، اگه دوستت داشته باشه دیگه واقعا نمی دونم چیکار می کنی! تو خیلی عجیبی!
_من عجیب نیستم این اتفاق ترسناکه! کسی که این همه سال تو رویات باهاش بودی، دستاشو گرفتی عاشقش بودی... یهو از خواب بیدار شی و بفهمی چیزی که خواب می دیدی واقعی بوده! اصلا خواب نبوده! و تو پیشقدم شده بودی!! وای! قلبم داره در میاد! نمی تونم درست بیان کنم تا بفهمی!! اون بی ناموس با اون جسارت و وحشی گری من نبودم! ولی من بودم!! بفهم! باید برم باید گمشم برم یه جا که دیگه منو نبینه. قلبم براش می تپه اما...
گوشی ساغر زنگ خورد. پلکی زد و نفسشو داد بیرون. چشمش رو گوشیش ثابت موند. پرسیدم:
_چیه؟ کیه؟
_کامرانه...
چشمام گشاد شدن:
_جواب نده!
طلبکارانه نگاهم کرد:
_بدبختو می خوای بکشی از نگرانی؟
_خب جواب بده... نه! وای نگی من اینجام!
_اجازه می دی یه لحظه؟؟
جواب داد:
_جانم؟
_..............
_سلام مرسی شما خوبین؟
آروم دستمو تکون دادم: بذار رو آیفون بذار رو آیفون!!
با اخم نگاهم کرد و گذاشت رو آیفون، صدای کامران پخش شد:
_قربانت خوبم ممنون... ساغر جان ساقی بهتره؟
_آره خوبه مرسی از احوال پرسیتون.
_خواهش می کنم... اونجاست؟
_بله بله اینجاست خونه اس.
داشتم می زدم تو سر خودم! آروم و با خشم گفتم:
_براچی میگی اینجاس؟؟
دستشو تکون داد و روشو اونوری کرد:
_چطور؟
_آهان... هیچی، گفتم یه دفعه نره مطب با این حال.
ساغر خندید:
_چیزی نشده که شما هم لوسش می کنید، پشه لگدش زده. مطب هم همینجوریش نمیره، چه برسه دیگه بهونه ای هم داشته باشه!
پوکر فیس به ساغر نگاه کردم. آروم گفتم:
_ببخشید دیگه چی باید می شد؟
کامران با خنده گفت:
_اون چیزی که من دیدم، فقط خدا بهمون رحم کرد که الان حالش خوبه.
قلبم گرم شد انگار یکی بغلش کرد؛ چقدر خوب بود شنیدن این که یکی به فکرمه...
ساغر پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_شوخی می کنم، ولی نگران نباشید، خوبه خداروشکر.
خنده آرومی کرد:
_شکر، می تونم باهاش حرف بزنم؟
ساغرو هول دادم از تخت پایین! خوابیدم و پتو رو محکم کشیدم رو سرم.
_ام... والا الان خوابه!
_خوابه؟ آخه آنلاین بود تو واتس اپ ولی پیاممو ندیده.
قلبم داشت از استرس ذوب می شد! ساغر بی ناموس مگه نگفت آنلاین نمی زنه؟
_عه... نه اون، من گوشیشو برداشتم چند تا عکس از تو گوشیش بفرستم واسه خودم، برای اون زده آنلاین.
_آهان! اوکی پس بیدار شد بهش بگو کامران گفت قول بده زودتر خوب شی تا برات اون جایزه خوبه رو بیارم باهم بنوشیم!
ساغر با خنده گفت:
_چشم حتما! دست شما درد نکنه.
_قربونت، مراقب خودت و خواهرت باش، کاری نداری؟
_فداتون، نه سلامت باشید خدافظ.
_مرسی خدافظ.
نفس عمیقی کشید و زد بهم:
_احمق اینترنتتو خاموش می کردی بعد پیامشو می خوندی! نمی دونستی می زنه آنلاین؟
پتو رو از سرم کشیدم و با ایما و اشاره گفتم:
_ببین قطع شده تلفن؟
به گوشیش نگاه کرد:
_آره بابا.
_درست ببین پشت تلفن نباشه!
_ساقی پامو می بینی؟ با همین پا میزنم تو صورتت یهو!
زدم زیرخنده و گفتم:
_لعنت بهت... از کجا می دونستم وقتی سین خوردنو خاموش می کنم آنلاینیمو می زنه؟ از کجا می دونستم اصلا تو واتس اپه الان؟
_سین رو خاموش کردی، آنلاینی رو که خاموش نکردی!
_مگه اونم می شه خاموش کرد؟
_نه.
به مسخره نگاهش کردم، سریع گفت:
_از صفحه چتش بیا بیرون خب!
به سرعت از واتس اپ اومدم بیرون.
_تو اسکلی به خدا.
جواب دادم: به خدا که هستم!
_تکلیف چیه؟
_تکلیف چی... ساغر من خیلی استرس دارم... خیلی اعتماد به نفسم رفته زیر خط فقر. احساس می کنم خیلی کمم واسه این که دوست داشته بشم اون هم توسط کسی مثل کامران! الکی اون هم انداختم تو دردسر خودم...
_چیز جدیدی نیست، استرس نداشتی و اعتماد به نفس داشتی خبر بده بهم.
چپ چپ نگاهش کردم که گفت:
_به خدا فازتو نمی گیرم! کامران بــوســـت کــرده! بــــوس! بعد تو...
زدم بهش:
_دررررد! چرا انقدر غلیظ میگی؟ اون بوسم نکرد من اول بوسش کردم! وقتی اصلا رو مود این داستان نبود! وقتی کلا به یه چیز دیگه فکر می کرد! منه احمق... واسه این که از دستش ندم، واسه این که می خواستم دیگه واسه خودم باشه، واسه این که خسته شده بودم... اصلا نمی دونم یهو چی شد کِی، چرا، با چه رویی این غلطو کردم! من خجالت می کشم ازش هرچقدرم که عاشقش باشم! بچه دو ساله که نیست مردیه واسه خودش!
_کردی که کردی! عشق کردی اون لحظه این کارو کنی، حتی به غلط!
شروع کردم به زدنش و تیکه تیکه گفتم:
_می گم اون من نبودم من اون کارو نکردم یه روح دیگه رفته بود تو تنم من جرات این غلطارو ندارم چرا انقدر چرت و پرت میگی به جای یه راهکار درست حسابی؟!
_چـــی بگم خب بهت؟ من الان فقط برات خوشحالم همین! اونی که می خواستی اتفاق افتاده، یکم قوی باش!
_قوی هستم به اندازه کافی نمی خواد اینو یاداوری کنی! من فقط افتادم وسط یه عمل انجام شده!
_خب پس قوی ای خودت میدونی باید چیکار کنی نیازی به گفتن من نیست!
_اه ساغر! چرا اینجوری می کنی! یه مدت که روحیه ام ضعیف شده هی میگی قوی باش قوی باش! انگار خودم نمی دونم باید قوی باشم! آدم همیشه که نمی تونه قوی باشه! یکم هم مهلت واسه تضعیف روحیه بده به آدم! می دونی بدم هم میاد از ضعیف بودن، تو این وضعیت هی می زنیش تو سرم!
_پس ضعیف باش. من میگم به هر حال چرخ روزگار برات چرخیده، الان وقت تو برق زدن نیست یکم از شدت درونگراییت کم کن انقدر آدم گریز نباش، اونم آدمی که معشوقته! ولی تو حرف خودتو می زنی.
_من میگم نره، تو میگی بدوش! آرزو به دل موندم یک نفر بفهمه من چی می گم! از بین هفت میلیارد و خورده ای میلیون انسان، فقط یـــک نفر منو بفهمه! همه می خوان بشنون تا جوابتو بدن! نمیشنون تا بفهمن چی میگی! من خیلی تحت فشارم الان! عاشق کامرانم عاشقشم! ولی... یهو افتادم تو یه موقعیتی که باید چی بشه چه اتفاقی بیوفته تا یکبار در صد سال برام انجام بشه با دویستا شرایط خاص! خیلی بیشتر از چیزی که تو تصورم بود، خیلی بیشتر از حدم! چیزی که باید یه روزی اتفاق میوفتاد افتاده ولی بد اتفاق افتاده! اصلا فکر نمی کردم اینطوری بشه! الان یه انتظار دیگه ای ازم داره الان فکر میکنه من واقعا خرابم! من واقعا... اه! اصلا تو نمی گیری چی میگم دوهزاریت کجه... الان جای این که وقتی کامرانو ببینم همچنان یواشکی تو دلم قربون صدقه اش برم و واسه بودنش تو زندگیم دعا کنم، تنها کاری که با دیدنش میتونم بکنم سکته اس!
_من نفهم تو بفهم! تو فقط توی یه چیزی افتادی، اونم با ک... با پشت تو عسله! همین.
چشمامو روی هم فشار دادم و نفسمو با حرص دادم بیرون:
_من نمی گم ناراحتم! خیلی هم خوشحالم! ولی نشده، اونطوری که باید می شده نشده! خیلی بــــــد شده اصلا بد اتفاق افتاده!
_باشه بسه ول کن، منم در عجبم که چرا یهو رفتی کسی که صدسال دوستش داشتی و از دور فقط دلت براش قنج می رفت رو بوسیدی، وقتی تحت درمان بودی واسه فراموش کردنش! وقتی دوست پسر داری! وقتی دوست دختر داره! وقتی می خواستی اینطوری کنی و آمادگی روبرو شدن باهاش رو نداشتی! اصلا غلط کردی خودتو اونو سرکار گذاشتی با این کار! اون از عرفان که مثلا دوست پسرته و علاف خودت کردیش، اونم از کامران که میگی گفته دوستت داره و تو باز داری بازی درمیاری! تو اصلا جرات عشق و عاشقی نداری! همه چیز برات از دور قشنگه! بهت نزدیک که می شن خودتو میبازی و می زنی به کوچه علی چپ! خجالت نمی کشی؟ بس نمی کنی؟ اصلا واسه چی بوسیدیش؟ ذهنشو درگیر خودت کردی، اون داشت نامزد می کرد مگه نشنیدی سونیا گفت چند روز دیگه جشنشونه؟ حس خوبی داری از این که بینشونو بهم بزنی؟ به خودت افتخار می کنی که یه مرد نامزد دار رو اغوا کردی؟ انقدر خودخواهی که واسه بدست آوردن چیزی که می خوای دل این همه آدم رو زخمی می کنی؟ خوبه؟ می خوای همینطوری باهات حرف بزنم و موخذت کنم؟ اینجوری دوست داری؟
بغض تو گلوم جا خشک کرد و چشمه اشکم جوشید:
_اغوا...؟ ساغر بیشعور...! چرا اینجوری حرف می زنی... باهام؟ مگه منو نمی شناسی...؟
_خودت می خوای اینطوری باهات حرف بزنم! با کو... تو عسل افتادنتو نمی بینی، نشستی داستان میبافی واسه من!
چونه ام لرزید:
_اصلا داستان ببافم...! اصلا چرت و پرت بگم...! مگه خواهرم نیستی؟ چه ایرادی داره بهشون گوش بدی...؟ این چه حرفایی بود که تحویلم دادی؟
_کدومشون اشتباه بود؟ چیزایی که تو دل خودت بودن و جرات به زبون آوردنشونو به خودت نمی دادی رو بلند گفتم!
بغضم اجازه درست حرف زدن نداد:
_هیچ کدوم از اینها تو دل من نبود! من کسی رو اغوا نکردم! من یه مرد زن دار رو نبوسیدم! کامران اصلا با سونیا نیست! کامران خودش اول منو... تو شهربازی بوسید! من خودخواه نیستم و فکر کسی رو بخاطر خودخواهیم درگیر خودم نکردم...! من حتی خواستم خودمو از بین ببرم تا مزاحم زندگی کسی...
بغضمو قورت دادم و پوزخند زدم:
_تو که خواهرمی، چه انتظاری از بقیه باید داشته باشم؟ چه انتظاری از اون سونیا نسبت به خودم دارم؟ مرسی که منو اینجوری شناختی، این ها حرفهای دل خودت بود، نه من.
نمی تونستم اون فضارو تحمل کنم، از تخت اومدم پایین و در کمدمو باز کردم و پالتومو پوشیدم، شوار مشکیمم پام کردم و گوشیمو هدفونمو برداشتم.
_کجا میری؟
بدون این که جواب بدم از اتاق اومدم بیرون.
_خیلی خب ببخشید! آخه هر چی میگم یه چیزی میگی! درست تعریف نمی کنی چی شده که!
رفتم تو آشپرخونه و قرص نوبت ظهرمو برداشتم و با 2 قلپ آب قورتش دادم.
اومدم از آشپزخونه بیرون و خواستم در هال رو باز کنم که مانعم شد:
_ساقی! گفتم ببخشید، مسخره بازی درنیار بگیر بشین!
_ببخشم؟ تنها کسی که باید ببخشمش، خودمم واسه اذیت کردن خودم، که هیچ وقت نمیخشمش.
_باشه! اصلا تو خوب من بد! من عوضی، چرا انقدر زود ناراحت می شی تو که لوس نبودی.
_ببین توان بحث ندارم! درمون نیستی، زخم نباش! یه کلام بگو نمی خوام حرفاتو گوش بدم، حرفات از حوصله ام خارجه ولم کن! نیازی نیست اینطوری با حرفات خفه ام کنی.
از بین دستش در و باز کردم و رفتم بیرون. داد زد:
_الان زنگ می زنم به کامران!
داد زدم: غلط می کنی!
درو کوبیدم به هم. راه افتادم و از عرض خیابون گذر کردم... ریه ام رو با هوای سرد و تازه پر کردم. هرچی از دهنش درومد بهم گفت...!
فقط می خواستم از اون محیط دور بشم...
چرا هیچ دوستی ندارم؟ چرا هیشکی نیست که الان برم پیشش؟ چرا کسی نیست که از حرف زدن باهاش پشیمون نشم و سبک تر بشم تا سنگین تر؟ چرا هیشکی نیست که الان بغلش کنم بدون هیچ حرفی؟ چرا هیچ جایی ندارم که برم...؟
قلبم دیگه گرم نبود، رفته بود تو خلع و یخ زده بود. دلم کامرانو می خواست، کامرانی که با فکر کردن بهش هم قلبم گرم می شد، دلم می خواست بغلش کنم و گریه کنم؛ چرا اینجوری بودم؟ چرا اینجوری می کردم...؟ من واقعا مشکل دارم، به این نتیجه رسیدم که مشکل دارم...!
*كنار اين همه مهمان چقدر تنهايم*
*ميان اين همه ناخوانده، كفشهای تو نيست*
*به دل نگير اگر اين روزها كمی دو دلم*
*دلی كلافه كه جای تو هست و جای تو نيست*
*به شيشه میخورد انگشتهای باران... آه*
*شبيه در زدن تو... ولی صدای تو نيست*
صدای بلند آهنگ رپ آمریکایی از کوچه کناریم اومد، ایستادم، برگشتم و رفتم به سمتش.
چند ثانیه صبر کردم، نفسمو دادم بیرون و در و باز کردم و رفتم تو. فضای تاریک و نور بنفش، سه تا آقا نشسته بودن دور یه میز که با وارد شدنم برگشتن سمت من. رفتم جلوتر، یکیشون بلند شد و اومد سمتم. سلام کردم، پرسید می خوام تتو بزنم؟ با آره جواب دادم. گفت بشینم رو یکی از صندلی های ته سالن. نمی دونم چرا وسوسه شدم این کارو بکنم، فقط می خواستم یه طوری سرم گرم بشه تا سردی قلبمو حس نکنم.
نشستم. اومد بالاسرم و رو صندلی نشست:
_چی میخوای بزنی؟
لبامو با زبونم تر کردم:
_Alive
_کجا؟
آستینمو زدم بالا و جای زخم مچم رو نشونش دادم.
_جای زخمتو رو بپوشونه؟
_بله
سرشو تکون داد و چندتا فونت نشونم داد، از بینشون یکیشو انتخاب کردم...
.
.
با این که دستم سِر بود اما سوزشش رو حس می کردم، در و بستم و اومدم بیرون. با لبخند بهش نگاه کردم.
خوشم اومد! واسه تغییر دادن حال و هوام خوب بود...!
کار خاصی نکرده بودم ولی خستگی از سر و روم می بارید، روحم خسته بود از دست خودم! گوشیمو از رو سایلنت برداشتم، بدون هیچ پیام یا میس کالی. نتم رو روشن کردم و رفتم تو واتس اپ و خودمو آماده کردم تا جواب پیام ساغر که بهم گفته باشه کدوم گوری هستی رو بدم، اما اونجا هم هیچ خبری نبود.
پوفی کردم... چشمم رو اسم "my king" ثابت موند. این اسم... وقتی اولین بار شمارشو پیدا کردم و ذوق مرگ ترین آدم دنیا بودم با این اسم سیوش کردم، دوست داشتم بنویسم "کامرانم" ولی دیگه دلم نیومد عوضش کنم.
صفحه چت کامرانو باز کردم، چندبار ویسش رو گوش دادم و پیامشو خوندم..."می خوای بیام پیشت؟"
قلبم پر می کشید براش ولی این جسم لعنتی مانع پروازش میشد. معلومه که می خوام بیای پیشم! کاش بیای، کاش منتظر جوابم نباشی و خودتو برسونی... ثانیه ای رو به یاد ندارم که بهش فکر نکرده باشم، مگه می تونم اصلا بهش فکر نکنم؟
نفس عمیقی کشیدم، بینیم یخ زده بود، گوشیو گذاشتم تو جیبم، یکی هم نداریم بریم باهم خوراکی بخوریم... گرسنه ام نبود اما از سر عادت رفتم سمت فست فودی که پنج دقیقه باهامون فاصله داشت.
سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادم و داغ داغ شروع کردم به خوردن. چرا انقدر دیر می گذشت؟
پیام اومد برام، ساغر بود:
_کی میای؟ من می خوام برم بیرون.
ویس دادم که تا یک ساعت دیگه اینطورا میرسم.
یک ساعتی تو خیابون گشت زدم و رفتم سمت خونه...
جلوی در بودم که گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم، "ناشناس"
اخم کردم، گوشیو برداشتم بدون گفتن حرفی. صدای یه دختره از پشت تلفن اومد:
_سلام ساقی خودتی؟
با شَک جواب دادم:
_سلام! بله شما...؟
_خوبی عزیزم؟ سونیام.
قلبم ریخت:
_سو...نیا؟
_نشناختی؟ سونیام دیگه نامزد کامران.
پلکهامو روی هم فشار دادم، نامزد! :
_شناختم عزیزم، جانم؟
_خوبی؟ خوش می گذره؟
_مرسی، عالیه جای شما خالی!
_قربونت، بیرونی؟
_بله با اجازتون.
_فدات، عزیزم زنگ زدم بهت بگم که پس فردا تولد منه.
و مکث کرد؛ خب؟ تولدته که تولدته؟ چشمام ریز شد، گفتم:
_ا به سلامتی مبارک باشه.
_تنکس عزیزم، من یه پارتی کوچیک دوستانه گرفتم، دوستای خودم و همکارام هستن کامران اینام هستن با مامان فریده و بابا حجت و آبجی کتی و هومن، شما هم دعوتین با چند تا از دوستای کامران. بیاین حتما منتظرتونم!
چشمام گرد شدن...! پارتی... با کامران هومن؟
_عا... مرسی عزیزم از دعوتت، باز هم کلی مبارک باشه...
_یو آر ولکام، میاین دیگه؟
_من بهت خبر می دم عزیزم.
_تا کی عشقـم؟ تعداد باید دستم باشه. چون کامران هم میاد می خوام جلوش همه چی دیگه تکمیل باشه.
عــشــقــم؟ پس کامران نامزدمه هم مثل عشقم ورد زبونشه. بیشتر از قبل دلم براش می سوخت، کامران نگاه هم به تو نمی کنه آخه! نامزدم نامزدم...!
_عزیزم واسه یه تولد انقدر استرس داری واسه نامزدیتون دیگه میخوای چیکار کنی؟ گفته بودی چند وقت دیگه نامزدیته آخه.
با خنده ی حرص دراری گفت:
_آره عزیزم، آخه کامران کم کسی نیست که، زنش باید بتونه همه چیو جمع و جور کنه، وگرنه کامران وقت این کارارو نداره. واسه تولدمم کلی اصرار کردم تا قبول کرد بیاد، گفتم دوستاشم دعوتن که راضی شد، میگم که تایم نداره!
زنــــش؟ چجوری می تونست انقدر حرصمو دربیاره؟ وقت تو رو نداره وگرنه اگه من... اگه جواب پیامشو می دادم میومد پیشم...! باید بجای حرص خوردن فقط دلم براش بسوزه، نباید حرص بخورم... آخه کامران تورو واسه چیز هم... نمی خواد اسغفرالله! انقدر اسمشو می چسبونه به اسم کامران! خودمو کنترل کردم و گفتم:
_عزیزم اون کارا وظیفه مدیر برنامست نه زن کامران! (آروم تر ادامه دادم) اینو که دیگه باید بدونی... مگه نامزد نیستین؟ وقت نداشته واسه تولد نامزدش؟
_می دونم عشقم، اما تو با یه سلبریتی زندگی نکردی متوجه نمی شی چی میگم، وگرنه هر لحظه که بخوام تایمشو خالی می کنه برام، من به خودم اجازه نمی دم وقتشو بگیرم؛ وگرنه تایم واسه نامزدش نذاره واسه کی بذاره؟
گوشیو تو دستم فشار دادم:
_میایم عزیزم. منو ساغر میایم.
_اوکی پس اسمتونو می نویسم تو لیست. لوکیشن و تایم و ست پارتیمم به همین شماره واتس اپ می کنم.
لیست؟ ست؟ عروسی دختر سفیر انگلیسه؟
_باشه. فقط سونیا جان شماره منو از کجا آوردی شما؟
_شمارتو، از تینا گرفتم!
_از تینا؟! وا؟ شماره تینا رو از کجا داشتی؟
_دم ساحل گرفتم اون دفعه دیگه عشقم چه فرقی می کنه حالا؟
نفسمو دادم بیرون: اوکی. می بینمت پس.
_سی یو عزیزم. آهان راستی به عرفان هم بگو حتما بیاد.
_عرفان؟!
_آره.
_فکر نکنم اون بتونه بیاد!
_ا چرا؟ اگه حرف تورو قبول نمی کنه شمارشو بده من بهش زنگ بزنم که تو رودروایسی بمونه و بیاد.
_عزیزم بحث من یا تو نیست! احتمالا مریض داشته باشه ولی بهش میگم که اصرار کردی اگه تونست یه سر بیاد.
_مرسی عزیزم، سلام برسون به ساغر جون و عرفان.
_باشه عزیزم فعلا خدافظ
_بآی.
قطع کردم. در خونه باز شد، ساغر اومد بیرون و کتونیاشو انداخت جلو در، نگاهم کرد و گفت:
_ا اومدی؟
سرمو تکون دادم.
دولا شد کفشاشو پوشید:
_من دارم میرم بیرون.
_باشه خدافظ.
از کنارش رد شدم و رفتم تو.
لباسامو عوض کردم، عرفان دوباره بهم زنگ و جواب ندادم؛ رفتم تو حموم.
آب داغ رو با هزار بدبختی باز کردم و تقریبا نیم ساعتی زیر آب جوش، با یه دست بیرون از آب بخاطر تتوم؛ جزغاله شدم و خودمو شستم و حوله به سر اومدم بیرون. دمپایی خرگوشیامو پام کردم و پیراهن آزاد مشکیم که روش گل های میخک قرمز داشت رو پوشیدم و خودمو انداختم رو مبل. حالم جا اومد! آب موهامو گرفتم و حوله رو از روشون برداشتم و شروع کردم به شونه کردنشون. رسیده بودن به آرنجم. چقدر سختم بود نگهداری ازشون... دستم کشیدم روش. حرکات کامران و صداش تو ذهنم تکرار شد، چشمامو بستم و مجسمش کردم...
ساقیِ من، از تمام دنیا بیشتر دوستت دارم، از چشمام بیشتر دوستت دارم، خیلی وقته که دوستت دارم عشقِ یکی دو روزه نیست! هیچ جا بی تو نمی رم...
موهای تنم سیخ شد، چشمامو باز کردم دستمو گذاشتم رو قلبم، چقدر قلبم می خواستش...!
گوشیمو باز کردم و رفتم تو پی وی واتس اپش، عکس نداشت و تو بیوش یه استیکر خورشید بود، دوباره پیامشو خوندم:
"صبحت بخیر عزیزم، خوبی؟ می خوای بیام پیشت؟"
*سخنی بگوی با من که چنان اسیرِ عشقم که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی*
لبامو با زبونم تر کردم؛ آخه چی بنویسم...! عزممو جزم کردم برای تایپ کردن:
_سلام عزیزم، آره بهترم؛ مرسی از احوال پرسـ...
پاکش کردم؛ خب آره می خوام بیای پیشم! می خوام کنارم باشی ولی جرات ندارم ببینمت! چجوری بگم بیا ولی منو نبین فقط من ببینمت؟ اه لعنت به من.
صدای زنگ در اومد. خوبه با ساغر فکر می کنیم یه چیزی جواب می دم. با حرص از دست خودم پاشدم رفتم در و باز کردم.
_سلام بیا تـ...
بهت زده به روبروم نگاه کردم!
می خواستم سریع در و ببندم و بیام تو ولی مغزم فرمان هیچ کاری نمی داد!
با لبخند گفت: سـلـام!
زبونم تو دهنم نمی چرخید؛ آب دهنمو قورت دادم:
_سلامـ...!
نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:
_خوبی؟
مثل مسخ شده ها نگاهش می کردم.
_سردت نشه اینطوری اومدی دم در.
سردم بشه؟ چرا دمای هوا رو حس نمی کردم؟ چرا به چیزی جز اینکه بالاخره اومد فکر نمی کردم؟
_بهتری ساقی؟
پشت سرش ماه می درخشید؛ چرا چیزی رو جز چشماش نمی دیدم؟
چقدر قشنگ شده بود، چقدر موهای باز زیبایی چشماش رو چند برابر می کرد. می خواستم ازش تشکر کنم که موهاشو باز گذاشته و زیباییشو اینطوری به رخ ماه می کشید.
*سر زیبایی چشمان تو دعوا شده است*
*بین ماه و من و یک عده اساتید هنر*
آروم یه تیکه از پایین موهامو گرفت تو دستش و گفت:
_موهات خیسن هوا هم سرده سرما می خوری، برو تو، فقط اومده بودم حالتو بپرسم.
به دستش نگاه کردم، آروم موهامو ول کرد و دستشو جلوم تکون داد و گفت:
_ساقی؟ اوکی ای؟! چرا جواب نمی دی؟
چند دفعه پلک زدم و گفتم:
_آره آره، ب.بیا تو.
از کنار در رفتم عقب.
لبخند زد و اومد تو. در و بستم و نفس عمیقی کشیدم.
_ساغر نیست؟
_نــ...ه. رفت با دوستش بیرون.
بریده بریده گفتم:
_ببخشید من یکم حواسم پرت بود، دیر تعارف کردم بیاینــ... بیای تو.
خندید و گفت:
_فکر کردم از دیدنم ناراحتی شدی.
سریع برگشتم طرفش:
_نه! چرا ناراحت بشم؟
شونه هاش رو بالا انداخت و همونطوری که می نشست رو مبل گفت:
_آخه جواب تکستامو ندادی، زنگ زدم جواب ندادی به ساغر گف...
چشمش افتاد به دستم، اخم ریزی کرد و گفت:
_دستت چی شده؟
به دستم که مچشو با پلاستیک بسته بودم نگاه کردم و گفتم:
_ببخشید تازه پیامتو دیدم؛ داشتم می نوشتم برات که زنگ درو زدی...
سرشو تکون داد و گفت:
_نه مهم نیست یکم نگران شدم فقط، دستت...؟!
با لبخند مثل خودش گفتم: چیز مهمی نیست.
رفتم سمت آشپزخونه؛ می دونستم کافی می خوره، با این حال پرسیدم:
_چای یا کافی؟
بلند شد اومد تو آشپزخونه:
_زحمت نکش ساقی، نگفتی دستت چی شده؟
روبروم ایستاد و نگاهم کرد؛
عادی روبروم ایستاده بود اما من ضربان قلبمو حس نمی کردم، می خواستم چشم از روش بردارم اما می شد؟
*تو هم مگوی سعدی که: نظر گناه باشد، گُنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی*
نگاهمو بردم سمت اون یکی دستم و پلاستیک دورشو باز کردم و گفتم:
_تتو زدم.
چشماش برق زد، دستمو گرفت و همونطوری که تتوم رو نگاه می کرد گفت:
_چقدر قشنگه.
لبخند زدم:
_واقعا؟
_آره، مینیمال و شیک و تمیز. مبارک باشه
لبخندم پررنگ تر شد.
_مرسی...

_درد نداشت؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم.
با لبخند گفت:
_چی شد به فکر تتو زدن افتادی؟
لبهامو به نشونه ندونستن پایین دادم و گفتم:
_یهویی شد، احساس کردم باید باشه.
سرشو تکون داد:
_خوبه.
ادامه داد:
_نمی سوزه؟ چرا کرم نزدی روش؟
گرمای متعادل انگشتاش روی پوستم بیشتر می سوزوندتم تا جای سوزن تتو. کاش بیشتر باهام حرف می زد و سوال می پرسید.
دوباره پرسید:
_کرم آ د دارین؟
به فکر کرم زدن دستم بود؟ از اینطوری نشون دادن علاقش بهم داشتم ذوب می شدم، لبهامو روی هم فشار دادم و رومو اونطرفی کردم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتر بشه.
بدون این که نگاهش کنم گفتم:
_فکر کنم داشته باشیم تو یخچال...
لبخند زد و گفت:
_ پس با اجازه.
*لبخند بزن دلبر، لبخند تو شیرین است*
*دارو به چه کار آید؟ لبخند تو تسکین است*
همونطوری که یه دستمو گرفته بود با دست دیگه اش در یخچالو باز کرد و شروع به گشتن کرد، می خواستم برم تو یخچال بشینم تا از شدت دمای بدنم کم بشه...! داشت تو یخچالو می گشت، نمی دونم از خجالت بود یا چی...ولی فقط یواشکی نگاهش می کردم.
_ایناهاش.
در یخچالو بست و برگشت سمتم؛ نزدیکم بود، خیلی! نمی دونم من اینطوری حس می کردم یا واقعا فاصلمون چندتا بند انگشت بود...!
دستمو آروم گذاشت کنار پام و در کرم رو باز کرد، چشماش افتاد تو چشمام، لبخند زد.
*با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشیست، بشکفت که یارب چه لبی نوش تر از من*
نفس هام نامنظم شده بود، سریع چشمامو انداختم پایین و به حرکت انشگشتاش رو دستم که رو تتوم کرم می زد نگاه کردم.
گفت:
_نگاه کن چه بی ملاحظه ام! سرپا نگهت داشتم برات کرم بزنم! بیا بشین رو مبل.
چشمامو روی هم فشار دادم و سریع گفتم:
_نه همینجا خوبه!
_می تونی وایسی؟ مشکلی نداری؟
_می تونم!
_خب... حداقل بشین رو کانتر پشتت.
وسایلهای رو کانترو کشید کنار و دستشو دور کمرم حلقه کرد و... نفسمو حبس کردم! بلندم کرد نشوندم رو کانتر!
_حالا شد!
پلاستیکو از کنارم برداشت و دور مچ دستم پیچید و گفت:
_این نباید آب بخوره ها! رفتی حموم؟
اصلا نمی فهمیدم چی میگه، فقط قلبم داشت از استرس می ترکید. دستم ناخداگاه مشت شده بود. اگه نمی رفت عقب تر قلبم واقعا تو سینه ام می ترکید!
_ک...کامران
_جانم؟
صدامو صاف کردم و همونجوری که سرم تو یقه ام بود گفتم:
_میشه یه لیوان آب بدی بهم...
_چرا که نه.
رفت سمت یخچال و دور شد ازم، نفسمو با استرس از ریه ام خارج کردم؛
با لیوان آب برگشت سمتم:
_ساقی مطمئنی حالت خـ...
به کنارم نگاه کرد و حرفش نصفه موند.
با شُک بغلمو نگاه کردم، آروم گفت:
_ساقی تو هنوز این قرص رو می خوری؟
قرص؟ چشمم رو قرصا ثابت موند.
منتظر نگاهم کرد. نباید می خوردم...؟ آره نباید می خوردم ولی یه چیزی درونم تشویقم می کرد که بخورم؛ خیلی آرومم می کردن، برم می گردوندنم به چیزی که قبلا بودم.
اومد نزدیک تر و لیوانو گذاشت رو کانتر و گفت:
_سه تا دونه مونده بود که من بردم ریخمتشون دور، چندتا از اینا داری؟
جدی بود. بی توجه به این که یک قوطی دیگه تو کابینت داشتم و بدون این که نگاهمو از قرصا بگیرم گفتم:
_فقط همینان.
_نمی خوریشون که دیگه؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم. قوطی سفید رنگ قرصارو برداشت و گفت:
_پس این هم میره تو سطل زباله.
حرفای ساغر تو مغزم رژه می رفتن، که کامرانو مسخره خودت کردی، تو همینو می خواستی پس چرا داری خودتو کنار می کشی... شاید دوباره این قرصا کمکم کنن که بتونم با کامران باشم و این روی خجالت زده و دست و پا چلفتی احمقمو خاموش کنم...
بهش لبخند زدم. چندتاشو باید باهم می خوردم تا دوباره کامران دوستم داشته باشه؟ کامران اون ساقی رو دوست داشت نه اینو...
برشون داشت و گفت:
_داشتم می رفتم بیرون با خودم می برمشون بندازم دور.
باز هم لبخند زدم. همینطوری که نگاهم می کرد لیوان آبو داد دستم و گفت:
_آب می خواستی.
سرمو تکون دادم و زیر لب تشکر کردم.
با کلافگی ساختگی و بامزه ای گفت:
_چرا انقدر ساکتی؟ اون یکی ساقی کجا رفت؟!
چقدر درونم تلخ بود! از چیزی که بودم حوصله اش سر رفته بود، از چیزی که واقعا بودم...! حق داشت، کی حوصله همچین آدمی رو داره؟
همونطوری که با لبه لیوان بازی می کردم با خنده گفتم:
_اونم میاد، یکم طول می کشه ولی میاد.
خندید و گفت:
_میاد و چه گِرد و خاکی می کنه!
با خنده و متعجب گفتم:
_چیکار می کنه؟
_طوفان به پا می کنه!
باز هم خندیدم:
_آهان.
گلوم رو صاف کردم و گفتم:
_راستی سونیا زنگ زد.
_به تو؟
_آره.
_خب؟ چی گفت؟
نتونستم پوزخندمو کنترل کنم:
_واسه تولدش دعوتمون کرد.
سرشو تکون داد و همونطوری که به فکر فرو رفته بود گفت:
_میاین؟
_اینجوری بهش گفتم ولی نمی دونم بیایم یا نه.
سرشو تکون داد، پرسیدم:
_شما میرین؟
_آره مارو هم دعوت کرده، مامان اینا میرن، من نرم مامان ناراحت می شه.
مامانش قسمت پانزدهم رمان...
ما را در سایت قسمت پانزدهم رمان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78